تو فرشته ء زمینی :
که عطر نفست را هیچ گلی ندارد .
تو واژه ء عشقی . . .
و سخاوت بارانی را در ظلمات وجودم
نور خدائی !
میخواهم این نور ملکوتی تا ابد در وجودم باشد .
*
وقتی صدایم میزنی :
از پشت شالیزارهای سبز جاده های شمالی
و به طراوت شبنم صبحگاهان صدایت را می شنوم .
وقتی چکاوک کلامت را به یاری صدایم میفرستی :
هر واژهء کلامت قطره بارانی می شود
که در من شور هزار زمزمه می رویاند .
*
درد سیاه سنگینی ست، درد دوری از تو
و هر صبح : نبودنت توی آینه های زنگار گرفته
- هی تکثیر می شود !
نازنينم
خوب نگاه كن ،
آفتاب گرم است، داغ !
مي گيرد و مي بخشد ...
من و تو اما سرديم، يخ !
مي گيريم اما نمي بخشيم.
به نظر تو ايراد كار بيرون است يا در درون ما ؟!
واژه ها را رها كن، پيغام را بگير !
روزی که در سینه ام دل
تاب تپیدن ندارد . . .
تابوت این خسته تن را
بر بال طوفان گذارید ،
تا باد و طوفان تنم را
در دست دریا سپارند ،
تا روز دیدار شاید
از قلب دریا بیایم !

در خوابهای من کسی
رو به آفتاب ایستاده است
و شعرهای بی نشان مرا
از شاخهء آویختهء درختان پریشان
بیدار می کند ...
و آن که تمامت عشق در دستهای اوست
هر صبح چشمهایم را
از مستی رویای شبانه بیدار می کند.
نشانی از تو که نیست:
پس این شوق بی سبب چیست ؟
مدتی ست اشک چشمانم خشک ،
خواب گریه می بینم
بی هیچ سببی ،
تنها خواب گریه می بینم
و نشانی از تو نیست !
اما . . .
با این شوق بی سبب چه کنم ؟
خیابانها و کوچه ها پرند از من ،
به دنبال تو که نیستی ...
آخر کجا کوچیده ای ؟
کجا تو را دارد ؟
کجا گامهای مرا گم کرده است ؟
کجا شعرهای من به تو نمی رسد ؟
کجا ... کجا ... کجا ؟
وقتی تو نیستی
دستانم به وسعت فاصله ها خالیست،
چشمانم طعم باران می گیرد
و لحن معصوم احساسم لب به هذیان میگشاید.
وقتی تو نیستی با سبدی کهنه
خاطره ها و یاد خاطراتت را به آب می دهم.
باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود
که من باید پس بدهم؟!
آخر به من هم بگو، طاقتم زرد شد ...
چرا گیاه آمدنت نمی روید؟
خوب یادم هست از بهشت که آمدم
تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم...
اما زمین تیره بود و سخت.
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش،
و من هر روز ذره ذره سخت تر شدم،
من سنگ شدم!
دیگر نور از من نمی گذرد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت، اشک است.
نمی بارم چون میترسم بعد از آن، سنگ ریزه ببارم.

