تبليغاتX
حریر احساس



نویسنده : فرشته ; ساعت 10:48 روز شنبه 14 آذر1388

 

تو فرشته ء زمینی :

که عطر نفست را هیچ گلی ندارد .

تو واژه ء عشقی . . .

و سخاوت بارانی را در ظلمات وجودم

نور خدائی !

میخواهم این نور ملکوتی تا ابد در وجودم باشد .





نویسنده : فرشته ; ساعت 11:33 روز شنبه 30 آبان1388

*

وقتی صدایم میزنی :

از پشت شالیزارهای سبز جاده های شمالی

و به طراوت شبنم صبحگاهان صدایت را می شنوم .

وقتی چکاوک کلامت را به یاری صدایم میفرستی :

هر واژهء کلامت قطره بارانی می شود

که در من شور هزار زمزمه می رویاند .

*

درد سیاه سنگینی ست، درد دوری از تو

و هر صبح : نبودنت توی آینه های زنگار گرفته

- هی تکثیر می شود !





نویسنده : فرشته ; ساعت 10:14 روز چهارشنبه 27 آبان1388

نازنينم

خوب نگاه كن ،

آفتاب گرم است، داغ !

مي گيرد و مي بخشد ...

من و تو اما سرديم، يخ !

مي گيريم اما نمي بخشيم.

به نظر تو ايراد كار بيرون است يا در درون ما ؟!

واژه ها را رها كن، پيغام را بگير !





نویسنده : فرشته ; ساعت 14:49 روز چهارشنبه 13 آبان1388

روزی که در سینه ام دل

تاب تپیدن ندارد . . .

تابوت این خسته تن را

بر بال طوفان گذارید ،

تا باد و طوفان تنم را

در دست دریا سپارند ،

تا روز دیدار شاید

از قلب دریا بیایم !





نویسنده : فرشته ; ساعت 11:3 روز سه شنبه 5 آبان1388

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com





نویسنده : فرشته ; ساعت 10:56 روز سه شنبه 5 آبان1388

 

در خوابهای من کسی

رو به آفتاب ایستاده است

و شعرهای بی نشان مرا

از شاخهء آویختهء درختان پریشان

بیدار می کند ...

و آن که تمامت عشق در دستهای اوست

هر صبح چشمهایم را

از مستی رویای شبانه بیدار می کند.





نویسنده : فرشته ; ساعت 10:6 روز شنبه 2 آبان1388

 

نشانی از تو که نیست:

پس این شوق بی سبب چیست ؟

مدتی ست اشک چشمانم خشک ،

خواب گریه می بینم

بی هیچ سببی ،

تنها خواب گریه می بینم

و نشانی از تو نیست !

اما . . .

با این شوق بی سبب چه کنم ؟





نویسنده : فرشته ; ساعت 9:46 روز شنبه 25 مهر1388

 

خیابانها و کوچه ها پرند از من ،

به دنبال تو که نیستی ...

آخر کجا کوچیده ای ؟

کجا تو را دارد ؟

کجا گامهای مرا گم کرده است ؟

کجا شعرهای من به تو نمی رسد ؟

کجا ... کجا ... کجا ؟





نویسنده : فرشته ; ساعت 4:43 روز سه شنبه 21 مهر1388

 

وقتی تو نیستی

دستانم به وسعت فاصله ها خالیست،

چشمانم طعم باران می گیرد

و لحن معصوم احساسم لب به هذیان میگشاید.

وقتی تو نیستی با سبدی کهنه

خاطره ها و یاد خاطراتت را به آب می دهم.

باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود

که من باید پس بدهم؟!

آخر به من هم بگو، طاقتم زرد شد ...

چرا گیاه آمدنت نمی روید؟





نویسنده : فرشته ; ساعت 10:11 روز دوشنبه 13 مهر1388

خوب یادم هست از بهشت که آمدم

تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم...

اما زمین تیره بود و سخت.

دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش،

و من هر روز ذره ذره سخت تر شدم،

من سنگ شدم!

دیگر نور از من نمی گذرد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت، اشک است.

نمی بارم چون میترسم بعد از آن، سنگ ریزه ببارم.